تبليغاتX
بچه های ایران زمین
وبلاگ تخصصي عشق
دوستان عزیز والنتاین رو به شما عاشقان تبریک عرض می کنم.و پایداری عشقتان را ارزومندم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 16:21  توسط بنده خدا  | 

((بدون مرز بودن))

انسان نوری است که شوق بازگشت به نور اصلی را دارد. فرقی بین نورها داریم. نوری که پایانی ندارد و نوری که روزی خاموش میشود. انسان میتواند نوری باشد که از ازل تا ابد میتابد حتی اگر دنیا پایان یابد. پرده ها همیشه رخ زیبای انسان را گرفته اند و نور اندکی به برون میتابد. انسان در سختی آفریده شده است و همچنین با اینحال بهترین آفرینش را دارد. پس شرط رسیدن به انسانی که بهترین خلقت را دارد زندگی کردن است و پشت سر گذاشتن سختی ها. نه اینکه ملزم به سختی دادن به خود است بلکه کمال در امتحان پس دادن و سربلند بیرون آمدن است. با هر امتحان پرده ها سست میشوند و با موفقیت نور وجود انسان به بیرون رسوخ میکند، وجود انسان و دیگران را در بر میگیرد و به انسان وسعت میبخشد. ولی با شکست در امتحان پرده ها نور وجود انسان را بیشتر در خود میکشند و انسان را به سمت پوچی میکشانند. راههای آسان همیشه آسان ترین انتخاب برای انسان بوده اند ولی نتایج آنها هیچوقت تضمینی برای رسیدن نیستند. ما آنچه را در دست داریم به هیچ میدهیم تا به اندازه وسعت زمان فکرمان راحت باشیم. و ما بی خبریم، از آنچه میتواند وسعت وجودمان باشد، فراتر از آنچه میتواند نام بگیرد. پرده های تاریکی را به دور خود کشیدن برای از دست ندادن احساس گرمای نادانی مرگی است که ما با لذت به آن تن در داده ایم. ترس از پیوستن به نور، به سبب غروری است که ما در گمان خود پرورده ایم. واقعیت لمس شدنی نیست، بلکه تجربه ای است که با زندگی کردن قابل لمس میشود. واقعیت اینست که نور میتواند با دیدن انعکاسش خود را نظاره کند. و نظاره کردن فقط برای مدتی کوتاه نیست، بلکه میتواند برای بی نهایت خوبی یا بدی باشد. نور بی مرز است، وقتی پرده ها به کناری زده شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 0:53  توسط بنده خدا  | 

 

در رويا ها ديدم که با خدا گفتگو می کنم
خدا پرسيد : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟
من در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد .
خدا خنديد :
وقت من بی نهايت است...
در ذهنت چيست که می خواهی از من بپرسی ؟
پرسيدم : چه چيز بشر شما را متعجب می سازد ؟
خدا پاسخ داد : کودکی اشان.
اينکه آنها از کودکی اشان خسته می شوند
عجله دارن که بزرگ شوند
وبعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که دوباره کودک باشند.
...اينکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.
اينکه با اضطراب به آينده می نگرند
و حال را فراموش می کنند
و بنابراين نه در حال زندگی می کنند ونه در آينده.
اينکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی ميرند
و به گونه ای می ميرند که هرگز زندگی نکرده اند .
دستهای خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کرديم
و من دوباره پرسيدم:
می خواهی کدام درسهای زندگی را بياموزند؟
او گفت : بياموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که آنها می توانند بکنند اين است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند
بياموزند که فقط چند ثانيه طول می کشد تا زخمهای عميقی در قلب آنان که
دوستشان داريم ايجاد کنيم.
اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التيام بخشيم.
بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترين ها را دارد
کسی است که به کمترين ها نياز دارد .
بياموزند که آدمهايی هستند که آنها را دوست دارند
فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند .
بياموزند که دونفر می توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند
و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافی نيست فقط آنها ديگران را ببخشند .
بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.
من با خضوع گفتم:
از شما بخاطر اين گفتگو متشکريم.
آيا چيز ديگری هست که دوست داريد بدانند؟
خداوند لبخند زد وگفت:
فقط اينکه بدانند من اينجا هستم.
هميشه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 23:8  توسط بنده خدا  | 

When I look into your eyes 
هنگامي كه من به چشم هاي تو نگاه مي كنم                       
I can see a part of heave
من مي توانم ببينم يك تكه از آسمان را                                  
Never felt the way like this before
هرگز از مرز دوست داشتن جلوتر نمي روم             
I my live      
من متعلق به زندگي هستم                                                                         
Love shines in many colours 
نور عشق در ميان رنگ ها درخشان و پر جلوه است               
Love is shining for us 
اين عشق درخشان مال ماست
Believe me 
مرا باور كن                                                                                       
That my love is real
چون كه عشق من حقيقي است
When I look into your eyes 
هنگامي كه من به چشم هاي تو نگاه مي كنم                       
I can see a part of heave
من مي توانم ببينم يك تكه از آسمان را                                  
Never felt the way like this before
هرگز از مرز دوست داشتن جلوتر نمي روم             
I my live      
من متعلق به زندگي هستم                                                                         
Love shines in many colours 
نور عشق در ميان رنگ ها درخشان و پر جلوه است               
Love is shining for us 
اين عشق درخشان مال ماست
Believe me 
مرا باور كن                                                                                       
That my love is real
چون كه عشق من حقيقي است                                                  
Love is like a rainbow 
عشق ، همانند دوست داشتن يك رنگين كمان است و                      
Will tell you
آرزوي من رسيدن به توست
That I'll never go
من مي خواهم كه تو هرگز نروي
I will touch you I will feel it
من مي خواهم دست تو را بگيرم ، من مي خواهم تو را احساس كنم
      
                                                  
Love is like a rainbow 
عشق ، همانند دوست داشتن يك رنگين كمان است و                      
Will tell you
آرزوي من رسيدن به توست
That I'll never go
من مي خواهم كه تو هرگز نروي
I will touch you I will feel it
من مي خواهم دست تو را بگيرم ، من مي خواهم تو را احساس كنم
      
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 23:4  توسط بنده خدا  | 

 

دوستت دارم     چون تنهاترين ستاره زندگي مني

دوستت دارم      چون تنها ترين مصراع شعر مني

دوستت دارم       چون تنها ترين فکر تنهايي مني

دوستت دارم   چون زيباترين لحظات زندگي مني

دوستت دارم        چون زيباترين روياي خواب مني

دوستت دارم           چون زيباترين خاطرات مني

دوستت دارم     چون به يک نگاه ، عشق مني

 

نوشته بودي :

- گناه ما گاه بي آنکه بدانيم چرا ، گريستن است .

- مي گويم به اميد آن روز که ديگر هيچ آدمي از يک وداع ساده نگريد .

- گفتي روياهايم همه از دست رفته است .

- مي گويم از بخت ياري ماست شايد آنچه که مي خواهيم يا بدست نمي آيد يا از دست مي گريزد .

- گفتي گذشته دردناک و آينده نامعلوم است .

- مي گويم زندگي آبتني کردن در حوضچه اکنون است .

- گفتي خانه خدا کجاست ؟

- مي گويم در همين نزديکي ، لاي اين شب بوها ، پاي آن کاج بلند .

- گفتي بي کسي بد دردي است .

مي گويم :

با تو تا اخر دنيا هستم 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 22:56  توسط بنده خدا  | 

گرچه امثال اراسموس هلندى عشق را «چيزى جلف» پنداشته اند و جماعتى حتى آن را «جنون الهى» خواندند اما بيشتر اهل انديشه نظر ديگرى داشتند.
عين القضاه همدانى به سه نوع عشق معتقد بود: عشق كبير يا عشق خدا به انسان و عشق صغير يا عشق انسان به خدا و عشق ميانه يا عشق انسان به انسان كه از نظر او جايگاه خاصى در زندگى دارد. ظاهراً اين عشق سوم است كه سخت مقبول اسلاف و اخلاف او _ ابن سينا، لاروشفوكو، بلز پاسكال، سهروردى و ديگران _ است و لاپلاس فرانسوى را تا آنجا پيش مى برد كه در بستر مرگ مى گويد: «علم، ادبيات، سياست و اين جور چيزها فريبى بيش نيستند، فقط عشق حقيقت دارد.» حال ببينيم يكى از نويسندگان مطرح قرن بيستم چه روايتى از اين موضوع دارد.
داستان «ويكتوريا» اثر او بازنمايى ديگرى از قدرت عشق است كه قصه اش در عصر نوين ولى تحت تاثير منظومه هاى شواليه گرى خلق شده است. خاستگاه روايى داستان تضاد بين موقعيت اجتماعى خانواده پسر و دختر است كه از سنت رمانتيسم عاريه گرفته شده است- چيزى كه در داستان ها و فيلم هاى عامه پسند (به ويژه فيلم هاى هندى و فارسى و عربى) زياد از آن استفاده مى شود- اما اگر خوب دقت كنيم مى بينيم به رغم سانتى مانتاليستى شدن بخش هايى از روايت داستان تا حد يك رمان عشقى جدى بركشيده مى شود. اين دقت زمانى مى تواند نتيجه دهد كه خواننده با تكيه بر سيمايه هاى روان شناختى از واكنش هاى متنوع عشق بهره جويد؛ زيرا نويسنده ضمن روايت يك قصه جذاب، قدرت عشق را آنجا كه ويران گر يا الهام بخش و خلاق مى شود- و معمولاً تا زمانى كه به وصل نرسيده و منحصر به ارضاى هوس نشده است مى تواند خلاقيت خود را حفظ كند- به تصوير مى كشاند. داستان به شكلى غيرمستقيم به عشق افلاطونى اشاره دارد و به همين سبب منشاء الهام شاعر شخصيت داستان قرار مى گيرد و منظومه ها و كتاب هاى بسيارى از اين رهگذر خلق مى شود.
«يوهانس مولر» پسر آسيابان در دهكده اى كوچك كه داراى قصرى اربابى است زندگى مى كند و چون در واقعيت به خواسته هايش نمى رسد، از همان كودكى پيوسته به تخيل پناه مى برد؛ خود را آدمى ثروتمند و بسيار بخشنده تصور مى كند كه عاقبت شاهزاده خانمى به او دل مى بندد و با التماس مى خواهد او را از خود نراند. اين شاهزاده خانم «ويكتوريا» دختر ارباب قصر است. يوهانس ۱۴ ساله است كه مى بيند كه «اوتو»- پسر يكى از صاحب منصب هاى دربارى- ويكتورياى ۱۰ ساله را در آغوش مى گيرد تا از قايق پياده كند.
يوهانس كه خود را قدرتمندتر مى داند، ناراحت مى شود و به حالت سرخورده تخم پرنده جمع مى كند. مى خواهد تخم ها را به مهمانان قصر بدهد، اما چون برخورد خوبى با او نمى كنند تمام تخم ها را به لانه ها باز مى گرداند. از همين جا ديده مى شود كه او ناكامى را با تخريب جواب نمى دهد بلكه راه اعتدال در پيش مى گيرد.
حتى وقتى شب هنگام به ويكتوريا مى گويد جادوگر سرداب از او خواسته كه خدمتش را بكند و او تصميم دارد بپذيرد با ديدن برخورد سرد ويكتوريا تخيلش را گسترش مى دهد و مى گويد جادوگر قول داده او را حاكم يك كشور كند و بعيد نيست بعدها بتواند شاهزاده خانمى را به همسرى خود درآورد.
جدا از حسرت ويكتوريا ،نوع واكنش يوهانس براى خواننده اهميت پيدا مى كند. او تا حدى شبيه شخصيت اول رمان گرسنگى است كه معمولاً بردبار است و دير به خشم مى آيد.
يوهانس براى تحصيل به شهر مى رود. با علاقه و موفقيت درس مى خواند و شعر مى گويد. مدتى بعد بازمى گردد، چندبار ويكتوريا را كه حالا دختر جوان و زيبايى شده است مى بيند. يك روز هم دختر جوانى به اسم «كاميلا» را كه به درياچه مى افتد، نجات مى دهد. آنچه براى يوهانس مهم است نگاه مغرورانه و احساس ويكتوريا است كه در ساحل به او مى نگرد. از نگاه او دچار هيجانى عميق و شادى وصف ناپذير و سعادتمندانه مى شود. يوهانس پس از مدتى دوباره به شهر بازمى گردد و با تكيه بر عشق ويكتوريا و منحصركردن افكارش به او دو منظومه مى سرايد و به شهرت مى رسد. در اين منظومه ها او از عشق مى گويد: «عشق نوايى گرم و شيطانى است كه حتى دل سالخوردگان را به تپش درمى آورد. عشق چون گل مينايى است كه با رسيدن شب كاملاً گشوده مى شود و شقايقى است كه دمى آن را فرو مى بندد و كمترين تماس سبب نابودى اش مى شود» (ص۵۳)
روزى كه ويكتوريا را مى بيند به او اظهار عشق مى كند و مى گويد: «تمام اين سال ها عشق ويكتوريا بر او حاكم بوده است و تمام اشعارش متعلق به او است به همين دليل احساس حق شناسى مى كند و خود را به طور كامل در اختيار او مى داند.» ويكتوريا كاغذى به او مى دهد كه يكى از اشعار او رويش نوشته شده است و مى گويد او را به شدت دوست دارد. شوق و هيجان يوهانس پس از شنيدن حرف هاى ويكتوريا سبب شب بيدارى، آوازخوانى و سرايش شعر مى شود اما ويكتوريا روزى به حالت هراس آلود به او مى گويد گرچه به حرف هايش پايبند است با اين حال مخالفت پدرش آنها را از هم جدا مى كند. او به اختلاف طبقاتى خود و يوهانس اشاره مى كند. البته در آن روزگار _ و نه اين سال ها كه هويت مردم لغزنده و سيال شده است- جنبه اساسى اختلاف طبقاتى در بعضى جوامع بر فرهنگ و آداب و رسوم طبقات متمركز بود. همين ها نيز مى توانست مشكلات غيرقابل حلى را در زندگى مشترك آينده طرفين به وجود آورد مگر آنكه يكى كاملاً ماهيت و هويت خانواده و طبقه خود را فراموش مى كرد و به هيئت طبقه و ماهيت ديگرى درمى آمد كه اين هم عارى از مشكلات شخصيتى و روحى نبود. يا آنكه هر دو طرف يا يكى از آنها به چنان مرحله اى از اعتلا و عروج روحى و فكرى مى رسيد كه قادر مى شد وراى مناسبات و شرايط طبقاتى و اجتماعى قرار گيرد و با اتكا به عقايد متعالى زندگى را سپرى كند چيزى كه بسيار كم پيش مى آمد و معمولاً چنين عشق ها و ازدواج هايى پس از ارضاى هوس ها موجب اختلاف هاى شديد خانوادگى و سرانجام طلاق مى شد.
به هرحال ويكتوريا به خواست پدر قرار است با ستوان «اوتو» فرزند يك مقام دربارى نامزد شود. يوهانس پس از شنيدن سخنان ويكتوريا رو به تخريب وسايل خانه اش مى آورد، منزوى مى شود و پيوسته به مرگ مى انديشد.
به عبارت ديگر اينجا واكنش او به ناكامى در «پرخاشگرى و تخريب» و در نهايت به طور مشخص در «مرگ طلبى» جلوه پيدا مى كند. اما شكست در عشق در همين حد متوقف نمى شود و به مرور سبب الهام براى سرودن قطعاتى درباره مرگ مى شود «... همه نمايشگر بازى هاى بى هدف تخيلى سرشارند.» (ص ۸۲) و به اين ترتيب واكنش او به سطح «والايش» ارتقا مى يابد. پس از نوشتن يك كتاب آن را به دست ناشر مى سپارد و به خارج از كشور مى رود تا به قول خودش «دوران رنج هاى سبك را پشت سر گذارد».
ويكتوريا هم سعى دارد عشق خود نسبت به يوهانس را از همه پنهان كند و به همين دليل است كه نزد ديگران ظاهرى سرد و بى اعتنا نسبت به نام و شخصيت يوهانس به خود مى گيرد. يوهانس بهار به دهكده بازمى گردد و ويكتوريا را مى بيند. با غرور و خيلى سرد با هم برخورد مى كنند. خودشان از اين لجبازى رنج مى كشند، اما گويى نيرويى آنها را وامى دارد كه به اين طرز رفتار ادامه دهند. ويكتوريا، يوهانس را به جشن دعوت مى كند اما يوهانس كه دچار تنش روحى شديد مى شود، با «شادمانى عصبى» به ويكتوريا مى گويد كينه اى از او ندارد. ويكتوريا كه در نهان احساس گناه مى كند مى خواهد يوهانس تنها نماند. پس كسى را جانشين خود مى كند. دخترى به نام «كاميلا» كه يوهانس روزى نجاتش داده بود. با اين حال باز برخوردهايشان مغرضانه است. يوهانس كنايه پولدارى اوتو را به او مى زند و ويكتوريا كنايه خودپسندى را به يوهانس. خواننده به خوبى لايه كمرنگى از «لجبازى عاشقانه» را در رفتار آنها مى بيند. اين لجبازى كه در واقع مبارزه با خود نيز هست تا آنجا پيش مى رود كه چندى بعد يوهانس در حضور ويكتوريا از كاميلا خواستگارى مى كند تا اين پديده به اوج خود برسد؛ درحالى كه مى دانيم قلباً ويكتوريا را دوست دارد- نوعى فرار از خود اما رو به جلو. كاميلا جواب مثبت مى دهد و مى گويد كه دوستش دارد.
در همين احوال اوتو حين شكار كشته مى شود و يوهانس بدون احساس خاصى نسبت به وضعيت اوتو و ويكتوريا با كاميلا خداحافظى مى كند. پدر ويكتوريا كه در حال ورشكستگى است خود و قصرش را به آتش مى كشد. ويكتوريا از شدت بغض و حسادتى كه نسبت به رابطه كاميلا و يوهانس و مرگ اوتو دارد به يوهانس مى گويد اوتو هزاران بار باارزش تر از او بوده است. يوهانس سكوت اختيار مى كند. شب ويكتوريا به خانه او مى رود و درخواست مى كند با هم به جنگل بروند. سپس درحالى كه دست يوهانس را در دست مى گيرد از حرف هايش عذرخواهى مى كند و مى گويد هميشه به او فكر مى كند و هميشه او را دوست داشته است ولى به اجبار پدرش كه در حال ورشكستگى است و به پول اوتو دل خوش كرده مجبور شده است نامزدى با او را بپذيرد.
يوهانس در مقابل حرف ها و اظهار عشق او سكوت مى كند. فرداى آن روز ويكتوريا همراه مادرش براى تشييع جنازه اوتو به شهر مى روند. پدر ويكتوريا كه در حال ورشكستگى است خودكشى مى كند و قصر را به آتش مى كشد. كاميلا پس از چندى با ساده لوحى به يوهانس مى گويد تعجب مى كند كه چرا «ريچموند» را كمى بيشتر از او دوست دارد.
يوهانس چندبار او و ريچموند را كه از ستايندگان او است با هم مى بيند. كاميلا گاهى همراه ريچموند به ديدار يوهانس مى رود و يوهانس از زبان او مى فهمد كه ويكتوريا سخت بيمار است تا اينكه روزى معلم قديمى قصر به او خبر مى دهد كه ويكتوريا مرده است و نامه اى از او را كه درخواست كرده پس از مرگش به يوهانس برسد به او مى دهد. نامه سرشار از اظهار عشق ويكتوريا به يوهانس و انتظار بى پايانش براى آمدن او و همچنين هراس ويكتوريا از مرگ است.
به اين ترتيب غرور ويكتوريا و يوهانس كه در «لجبازى» نمود پيدا مى كرد، آنها را حتى پس از مرگ اوتو نيز از همديگر دور نگه داشته بود. عزت نفس هيچ يك اجازه نمى داد براى تجديد رابطه قدمى بردارند. خوشى آنها منبعث از آتش عشقى درونشان بود ولى غرور ناشى از جايگاه فردى و اجتماعى شان موجب تداوم بازى كودكانه اى شد به نام لجبازى. در نهايت، جدايى و فراق عشق يكى را به سوى مرگ و ديگرى را به سوى خلاقيت و پختگى مى راند؛ چيزى كه در اشعار او درباره انواع عشق به خوبى مشاهده مى شود.
حالت هاى روحى يوهانس براى رسيدن به چنين مرتبه اى و تجلى آن در رفتارهايش به شكل چندان عميقى بازنمايى نشده اند؛ اما روى هم رفته بهتر از موقعيت روحى ويكتوريا در ايام پيش از مرگ پرداخته شده است. به طور كلى اضطراب، افسردگى و بيقرارى ويكتوريا نمود روايى چندانى ندارد درحالى كه جاى كار بيشترى داشت. به هرحال مرگ ويكتوريا همچنان كه عشقش و فراقش الهام بخش زندگى و مرگ براى يوهانس بود الها م بخش ادامه زندگى و خلق آثارى متفاوت براى او خواهد شد. به قول مولانا
عشق پرواز است از خود سوى غير
عشق پويايى و جويايى غير
عاشقى شور است و خودجوشى و شوق
هيچ عاشق ديده اى بى حال و ذوق؟
سرگذشت ويكتوريا و يوهانس بيانگر تاثير شرايط اجتماعى و زندگى خصوصى به خصوص نقش عشق در زندگى هنرمندان و شاعران در خلق آثار آنها است. با نگريستن به آثار هنرى يا خواندن اشعار و داستان ها مى توان به شخصيتى كه آنها را خلق كرده است و به اجتماعى كه آن شخصيت در آن زندگى مى كند پى برد. البته شخصيت يوهانس آن پيچيدگى ها، تب زدگى ها و چندلايگى «يوهان ناگل» شخصيت اول رمان «اسرار» و «توماس گلان» شخصيت اول رمان «پان» را ندارد و نويسنده در شخصيت پردازى او ضعيف تر عمل كرده است. ويكتوريا هم در حد و اندازه «داگنى كيلاند» محبوب ناگل و «ادواردا» دختر مورد علاقه «توماس گلان» از كار درنيامده است.
هرچند كه به لحاظ فردى ويكتوريا موجودى مغرور و پخته است و خواننده نسبت به او همدردى و همراهى بيشترى نسبت به آن دو پيدا مى كند. اما شخصيت ساده لوح، بچه صفت و سطحى گراى كاميلا خيلى خوب برساخته شده است؛ شخصيتى كه همه چيز حتى عشق و ازدواج را ساده مى گيرد و در همان حال صداقتش را عينيت مى بخشد.
نسبت ديالوگ ها به كنش هاى شخصيت ها زياد است و با توجه به خصلت رمانتيكى موضوع و محوريت عشق، چندان پيش برنده روايت نيستند. اما اين امر همه جا صدق نمى كند.
اگر رمان «پان» خواننده را با پيچيدگى هاى «توماس گلان» آشنا مى كند و اگر در رمان «اسرار» خواننده به چند لايه بودن «يوهان ناگل» پى مى برد و به اين ترتيب محوريت رمان ها به شخصيت ها سپرده مى شود به عقيده نگارنده شخصيت اصلى رمان «ويكتوريا» موضوع عشق است نه فرديت ها؛ همچون رمان «گرسنگى» شاهكار هامسون كه بايد گفت شخصيت اصلى اش «موضوع گرسنگى» است نه انسانى كه «متناسب با ميزان گرسنگى هيجانات، رفتار، اضطراب و بى اعتنايى هايش شكل مى گيرد.»
اينجا هم به طور مشخص عشق است كه اين و آن شخصيت را بنا به موقعيتش به كنش خاصى وامى دارد يا حرف خاصى بر زبانش مى راند. اما شخصيت مفروض «عشق» اصلاً به سطح شخصيت مفروض «گرسنگى» نمى رسد. رمان هاى پرشمارى هست كه در آنها عشق اين نقش را به عهده مى گيرد و گستره و عمق تاثيرگذارى اش روى شخصيت هاى انسانى خيلى بيشتر است موردى كه نياز به مثال ندارد.
در اين رمان شاهد زمان گسستى ها و قطعه قطعه شدگى هايى از متن هستيم كه بايد آنها را به حساب مدرنيستى بودن اثر گذاشت. با اين حال آن خون و جانى كه در رمان هاى گرسنگى، پاو و اسرار مى بينم در خود قصه و در تكنيك و سبك روايت آن ديده نمى شود. انقطاع روايى به كل متن بالندگى مى دهد ولى سانتى مانتاليسم كمرنگ حاكم بر روايت خصوصاً در ديالوگ هاى عاشقانه، پتانسيل رمان را كاهش مى دهد. با اين حال به دليل تركيب هاى متنوع و ابتكارهاى مطرح شده نويسنده كه در ابتدا و انتهاى اين مقاله آورده ام «ويكتوريا» روى هم رفته رمان جذابى از كار درآمده است. ترجمه اثر كه ظاهراً هشتاد و چهارمين ترجمه صنعوى است طبق معمول روان و سليس است و به لحاظ ساختارهاى نحوى از استحكام همه جانبه اى برخوردار است.

مطالب بالا چکیده ی رمان ویکتوریا نوشته ی کنوت هامسون با تر جمه ی فتح الله بی نیاز می باشد.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 9:19  توسط بنده خدا  | 

آمد مرا صدا زد از جاده های باران

گفتم که کیست؟ گفت درد آشنای باران

گفتم که از کجایی ؟ای کولی قلندر!

گفتا: نگفته بهتر! از ماورای باران

گفتم: بخاطر آور کوچ پرنده ها را

در کوچه باغ غربت، در های های باران

گفتا که همدلی کن با این غریب غربت

گفتم به چشم، ای خوب! ای همصدای باران!

کوه و ستاره بازی، با آسمان ابری

ما و سکوت تا کی؟ زیر ردای باران

چشمان گریه خندد، لبهای خنده گرید

دردی نهفته دارد امشب هوای باران

از معبر گیاهان آمد صدای شیهه

در گوش جاده پیچید آواز پای باران

در لحظه های سربی، در یکدگر شکفتیم

گل کرده خنده هامان در ملتقای باران

باغ ترانه اینک بر شاخه های جاده

رقص خوش درختان ،در انحنای باران ...

تا آن شبی که او را در حال گریه دیدم

هرگز نگفته بودم شعری برای یاران

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 9:7  توسط بنده خدا  | 

عشق
پیچش نیلوفر است بر دار بلند درد
در بدرقه نگاه پر سخن تو
از اشتیاق پر راز و رمزت
برای رفتن در یک شب داغ وبی پایان.
*
عشق شاید گریز از تکرار شبهای «داغ» است
در کنج غربتی سرد
و همیشه در حسرت خاک.
لرزیدن درپناه خورشیدی بیگانه
اگر چه یگانه.
کاویدن «تو» در اسمانی
عاری از هر ستاره!.
*
عشق تصویر صورت بی صورت و خاک اندود تو
در ذهن خسته و گم گشته من.
عشق شرمگینانه غروب خورشید
به یاد گونه های تو
در هنگامه هم آغوشی ات با خاک
در گذر از عشق.
*
پس مرگ خورشید بر دار بلند کوه
غروب چشم های توست؟
حضور تابناک آفتابش
هر صبح
امتداد سالهای باقی ز تو
اما بی حضور تو.
...
عشق وفاداری من
به گام های استوار تو در امتداد مهر !
و جریان خون «جاری» شده تو
در رگها....ی کبو....د زما....ن است.
و ادامه سفر
بر جاده ...های نوین آن
با پاهای من.
...
بیشک
بوی خوش خاک پس از باران امروز
عطر دستهای عاشق توست
در تمنای «فرزانه» آزادی
و گلهای روئیده.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 14:13  توسط بنده خدا  | 

سلام به بچه های گل ایران زمین:

عید فطر مبارک.

عشق چیست ؟  

 

 

دهقان پیر! عشق چیست ؟

عشق ؟ رود باریست که آغازش را

ابر های بلند میدانند

 و انجامش را شاخساران بلند

در میان مزرعه ام برگ می بردارد

بته کن ! عشق چیست ؟

عشق ؟ یک دهکده است

کز سر کوی بلند میتوانش به تماشا بنشست

و از آنجا به هوای یک کس سرود آغازید

آسیابان ! عشق چیست ؟

عشق ؟ یک پلیست از کمان رستم

بر فراز رودی

 که همه روزه از آن جانب رود

دختری می آید و میرقصد و سر چرخی را

 از سرم ام میکاهد

مسافر ! عشق چیست ؟

عشق؟ یک سوار است آشنا با منزل

وقتی پرسان بکنیش که چه حد فاصله مانده است ؟

خنده اش میگیرد

خوشه چین ! عشق چیست ؟

عشق ، فصلیست که از مزرعه ها میگذرد

دانه های خوش گندم را به کبوتر های دشتی تعارف میکند

و کوچک ترین خوشه را به من مینهد

معدن چی ! عشق چیست ؟

عشق یک وسوسه است

در فرو رفتن تا عمق کوهی

وچراغی را آن جا افروختن است

دختر ! عشق چیست ؟

عشق ، آرامش و خاموشی چشم مردیست

وقتی از دوست داشتن میلرزد

و سرا پا سخن است وقتی از گرمی دیدار

بیهوده سخن میگوید

نه !!!

عشق ، خشمیست به هنگامی که مردی می آشوبد

نه ! نه !!!

عشق ، احساس لطیفیست به چشمانی شوخ

نه !عشق احمقی های بلند ایمانیست

نه ! عشق چیز دگر است

به دلم میگذرد به زبانم نه مگر

قراول !عشق چیست ؟

عشق ، بازار سر افرازانیست از جسارت ، از خشم

  علم سبز، بر افراخته ایست

 بر فراز گوری از شهیدی ، گمنام

و هم عشق چیزی از جنس گل سوری

و باغ ناجوست ، چیزی از زمزمه ء تلخ اسیرزنگیست

چیزی از آزادیست

نقاش ! عشق چیست ؟

عشق یک پیکر موزون سراپا رنگست

رنگ سبز ، رنگ آبی و کبود

رنگ نیلوفری و نارنجی

خوابیست که به هیچ عبارت در نمی آید

و دیوانه نمودست مرا

گیتار نواز ، گیتار نواز ! عشق چیست ؟

آه ، بهتر آنست که پرسان نکنی !

آه از این دختر شوخ ، آه از این نغمه ی کوتاه و بنفش

تار تارم کرده است

عشق ؟ بلبلیست ، بر سر هر سنگی ، هر شاخی که نشست

چیز نو میخواند ، پر و پا تار و ترنگست

همه میلودیست

 دست آموز نمیگردد و پیرم کرده است

شرابی ! عشق چیست ؟

عشق ؟ باش جامی بزنم !

عشق ؟ صبر کن !

مچم.......

دیوانه ! عشق چیست ؟

عشق ؟ یک مهتاب است

شبانه خوشه ، خوشه میشه

او به مه میخنده مه به او میخندم

هوش کن !!! رسوا نکنی !

شاعر ! عشق چیست ؟

قراول چیزی نگفت ؟

 گفت !

گیتار نواز چیزی نگفت ؟

 گفت !

بس است دیگر !

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 14:8  توسط بنده خدا  | 

مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

...............................

بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمیشود داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

دیدهء عقل مست تو، چرخهء چرخ پست تو گوش طرب به دست تو، بی تو بسر نمی شود

خمر و خمار من توئی، باغ و بــهار من توئی خواب و قرار من توئی، بی تو بسر نمی شود

جان ز تو نوش می کند، دل زتو جوش می کند عقل خروش می کند، بی تو بسر نمی شود

جاه و جلال من توئی، ملکت و مال من توئی آب زلال من توئی، بی تو بسر نمی شود

بی تو اگر بسر شدی، زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی، بی تو بسر نمی شود

دل بنهند بر کنی، توبه کنند بشکني این همه خود تو می کنی، بی تو بسر نمی شود

گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی، بی تو بسر نمی شود

خواب مرا ببسته ای، نقش مرا بشسته ای وز همه ام گسسته ای، بی تو بسر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم،بی تو نه مردگی خوشم سر زغم تو چون کشم، بی تو بسر نمی شود

<<مــــــــولانا>>

در پناه یزدان تندرست ، پیروز و شاد زیوی........ تا درودی دگر بدرود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 21:9  توسط بنده خدا  |